Saturday, May 12, 2012

نمی دونم جی باعث این همه تفاوت بین من و خونوادم شده
چه دیدگاه چه طرز زندگیم چه منطق 
خیلی چیزایی که من می بینم اونا نمی بینن
و بالعکس

ولی تفاوت هامو دوس دارم شاید برای این که نمی خوام مثل اونا باشم اینو می گم

نمی دونم شاید برای دبیرستانم باشه
ولی دقیق تر که می بینم این اختلافا از بچگیم بودن
درسته اون موقع رووم نمی شد بگم ولی بود همیشه تو ذهنم

مثلا از همون بچگیم چون هی به زووووور می گفتن نماز از بچگیم ازین کار بدم میومد
چون هر چی فکر می کردم نمی فهمیدم وقتی نمازی می خونم که اصلا درکی ازش ندارم چرا باید


نمی گم این چیزا خوبن ها این اختلاف
!!!ولی من عوض بشو نیستم


یه چیزو از بچگیم عادت کردم بهش
تنها زندگی کردن
همیشه همه چیو توی خودم می ریزم
شاید برای این که همیشه افکارم 180 درجه با آدم های دورو برم فرق می کنن
البته یه پسر عمه دارم چند سالی از من بزرگتره با اینکه نوع افکارش کاملاااا با من تفاوت داره
چه از جبهه ی سیاسی که کاملا متفاوتیمو جزو بسیج هستو اینا چه از جهات دینی
ولی همیشه از بچگیم راحت با هم صحبت می کردیم منظورم از راحت راحت در طرز فکر هستش
همیشه به داداشش حسودی می کردم که تا جایی که می دونم اون هم رابطش عمیق نیست با برادرش
نمی دونم شاید همه سعی می کنیم خارج از خونواده خودمون رو خووب نشون بدیم
ولی خب خوبیه این آدم این بود می شد باهاش صحبت کرد


گاهی به مامانم که می گم مثلا می خوام این کارو بکنم فقط به خودم مربوطه می گه روبات نیستیم که به هم کاری نداشته باشیم
ولی به نظرم کاش روبات بودیم
لا اقل تکلیف خودمون معلوم بودش


شاید بگی این چیزا که من می گم نباید اینجا بگم
ولی جایی هست که من می خوام بریزم بیرون اینجا

1 comment:

  1. "چی از این شعر میفهمی؟"


    «ــ آیا نه
    یکی نه
    بسنده بود
    که سرنوشتِ مرا بسازد؟



    من
    تنها فریاد زدم
    نه!



    من از
    فرورفتن
    تن زدم.



    صدایی بودم من
    ــ شکلی میانِ اشکال ــ،
    و معنایی یافتم.



    من بودم
    و شدم،
    نه زانگونه که غنچه‌یی
    گُلی
    یا ریشه‌یی
    که جوانه‌یی
    یا یکی دانه
    که جنگلی ــ
    راست بدانگونه
    که عامی‌مردی
    شهیدی؛
    تا آسمان بر او نماز بَرَد.







    من بی‌نوا بند‌گکی سربراه
    نبودم
    و راهِ بهشتِ مینوی من
    بُز روِ طوع و خاکساری
    نبود:
    مرا دیگرگونه خدایی می‌بایست
    شایسته‌ی آفرینه‌یی
    که نواله‌ی ناگزیر را
    گردن
    کج نمی‌کند.



    و خدایی
    دیگرگونه
    آفریدم».







    دریغا شیرآهن‌کوه مردا
    که تو بودی،
    و کوهوار
    پیش از آن که به خاک افتی
    نستوه و استوار
    مُرده بودی.



    اما نه خدا و نه شیطان ــ
    سرنوشتِ تو را
    بُتی رقم زد
    که دیگران
    می‌پرستیدند.
    بُتی که
    دیگران‌اش
    می‌پرستیدند.

    ReplyDelete